فرقی نمی کند
بود و نبودت برایم فرق نمی کند. نه این که به تو اهمیت ندهم؛ نه. می خواهم بگویم تو طوری هستی که باشی یا نباشی، دلم برایت تنگ می شود؛ بخدا!
همه چیز ساده شروع شد. ساده مثل دل سپردن
از کی شروع شد ؟ از کجا ؟ شاید از اولین شب دیدارمون . از اون یه نخ سیگاری که با هم کشیدیم . یا نه ! شاید از اولین نگاههامون . نمی دونم ولی همه چیز ساده شروع شد . آروم و بی سر و صدا . فقط یه روز فهمیدم که دیگه بی تو نمی تونم نفس بکشم . همون روز بود که فهمیدم عاشقت شدم .
خیلی طول کشید تافهمیدم تو هم به من فکرمی کنی و خیلی جا خوردم وقتی گفتی که "از روز اول عاشقم شدی " .
از اون روز تاامروز راه زیادی رو با هم اومدیم . گاهی تو دست منو گرفتی ، گاهی من دست تو رو . گاهی شونه به شونه اومدیم .گاهی یکیمون یه قدم جلوتر رفتیم اما توی همین تجربه های مشترک بود که فمیدیم چقدر به هم نزدیکیم . فهمیدیم که همه ی این سالها رو که از هم دور بودیم باختیم .
حالا ، امروز ما همدیگه رو دارم و داریم تجربه می کنیم تموم اون لحظه هایی رو که فقط تو خیالمون تصور می کردیم ، لحظه های دور و ناپیدای خوشبختی رو .
و اما من ، من کیم ؟ نمی گم خودم رو تاره پیدا کردم ولی تازگی با خودم آشتی کردم . تازه دارم یاد می گیرم که داشتن تو معنیش این نیست که خودم نباشم . دارم یاد می گیرم که می تونم هم مادر باشم ، هم همسر و هم یه زن . یه زن با تمام خواسته ها و نیازهای زنانه ام .
دنیای بهتری رو نشونم دادی و من در این دنیا خوشبختم . اینو مدیون توام . تو که منو به خاطر خودم خواستی نه خودت . تو که اول منو دیدی و بعد خودت. تو که این امکان رو بهم دادی که به آرزوهام فکر کنم و کنارم ایستادی .
دوست دارم و بهت افتخار می کنم . نه به خاطر چیزهایی که بهم دادی . بلکه به خاطر اون چیزهایی که در من بود و فقط تو دیدی . به خاطر انسانیتت و حس قشنگ عاشقیت و ....
سه نقطه ... تردید
یک وبلاگ هست توی خیال من که با این یکی موازی است. وقتی دارم به موضوعی برای نوشتن فکر می کنم جلوی خودم را نمی گیرم. توی خودم بال و پرش می دهم. یک دور کامل توی سرم می نویسمش. نقطه و ویرگولش را می گذارم.هی خودم را سانسور نمی کنم.
وقتی که خوب بهش فکر کردم یادم می افتد که نمی توانم بنویسمش. نه اینجا هیچ جا. برای اینکه آنقدر صادق نیستم با خودم که با آن اندیشه هایم روبرو شوم. اندیشه هایی که ازش فرار می کنم. اندیشه هایی که گاهی ازشان می ترسم. اندیشه هایی که باورم نمی شود که اندیشه های منند.
نوشتن یعنی «رسمی کردن» یک اندیشه. من جرات ندارم این افکارم را رسمی کنم. امروز با خودم فکر می کردم چقدر از لحظه هایم را هدر داده ام با این ننوشتن. بعدا چقدر خودم را کمتر پیدا می کنم وقتی برمی گردم به نوشته های این سالها.
همیشه شسته و رفته دیدن و نوشتن یک جایی گمراهم می کند. فکر می کنم فقط همین؟
پس کو دودلیهایم؟ تردیدهایم؟ ترسهایم؟ ...
نیست. نه که نیست. اینجا نیست. بعد چند سال دیگر یادم می رود که روزی بوده اند لابد.
امروز فهمیدم که دارم به خودم خیانت می کنم. به سی سالگی ام خیانت می کنم با این ننوشتن. به زنی که خودمم و یک روز برمی گردم و سالهای طی شده زندگیم را می خوانم خیانت می کنم. یادم باشد – برای بعدترها- که به جز اینهایی که اینجا نوشته ام یک عالمه پست ذهنی هست که توی وبلاگ ناموجودم نوشته ام.
یک عالمه نوشته که شاید خیلیهایشان بهتر از اینهایی باشد که اینجا نوشته ام، صادقانه تر. یک عالمه تکه از روح خودم که فوتشان کرده ام توی باد. نه اینکه نبوده اند. اینکه بوده ولی من جرات نداشتم که با آنها روبرو شوم.
خوابگردی
آدمها مثل بعضی کتابها قشنگترند اگر بازشان نکنی، بگذاری از دور فقط همان عطف زیبایشان را توی کتابخانه ببینی.
کتاب را اگر شروع کردی، نیمخوانده هم که رهایاش کنی، ببندیاش، اصلن بندازی دور، دیگر شروع کردهای،دیگر زندگیات هست توی همان سطرها و صفحههای خواندهشده.
کاریش نمیتوانی بکنی. وقتی نوشتی (مثل الان من) بدترش هم میکنی، یکیدیگر هم پیدا میشود که این را بخواند و بگوید کاش نخواندهبودم.
چه مرضی است که اینهمه چرندیات را به خورد هم میدهیم تا حالمان را بدتر کنیم؟ وقتی نمیتوانیم از آفریدن بنویسیم که امید آنبعدی باشد، چرا مینویسیم؟
پ . ن : تو که هستی دنیا از همیشه قشنگ تره .
تولد روزها
روزی خواهم رفت به کرانههای بزرگ عشق
فرو خواهم رفت در شنهای خواستن
با خود راز شامگاهان را خواهم برد
جنگل همچون چلچراغی بر ما فرود خواهد آمد
روزی لبخند خواهم زد به تولد روزها
آسمان را خواهم دید آنسان که یک دست را ...
فراموش نکنیم سی و پنجمین سال مرگ فریدون رهنما را .
.........................................
پ . ن 1: اوست نشسته در نظر ، من به کجا نظر کنم ؟
پ . ن 2: احساس می کنم سالهای جوانیم روی دور تند از من دور می شوند . چند سال دیگر فرصت دارم ؟

