برای تمام مردهای ایران زمین
من زنم ...
با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد
من زنم ....
و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو
میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی
قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند
دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم
دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است
به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی
دردم می آید نمی فهمی
تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است
حیف که ناموس برای تو ابعاد تن است نه تفکر
من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم
دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری
و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است
نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود
میدانی ؟
دلم از مادر هایمان میگیرد بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده
خیانت میکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند .نه ...
خیانت هم شهامت میخواست...
نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد ...
مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد
تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است
دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است
دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...
و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....
از این همه بی کسی دردم می آید
من زنم ... من زنم ...
سمین دانشور
دلبستگی های غریب
بعضی روزها که رختهای شسته را پهن کردهام توی آفتاب و از آشپزخانهام بوی غذا میآید فکر میکنم خانه یعنی همین.یعنی که خانه همیشه تمیز و مرتب باشد غذا همیشه آماده و داغ و رختها همیشه تمیز و مرتب و اتو شده .
چرا من فکر میکنم خانه یعنی جایی که تمیز باشد و مرتب ! و زنی در آن خانه باشد که لباس قشنگی پوشیده و عطر ملایمی به خودش زده و چای تازه دمش را همیشه آماده دارد ؟ نکند تقصیر تو باشد مادر ؟ یا تو مادربزرگ عزیزم ؟ شما که زن بودن را اینطور برایم معنا نکردید کردید ؟ پس چرا مادر من هم یک عمر بین زمین و آسمان سرگردان بود ؟
نمیدانم به کدام دلیل همیشه ی خدا از زن خانه بودن فرار کردهام؟ پس چرا حالا که همانطور که دوست دارم زندگی می کنم دائم فکر میکنم خانهام خانه نیست و من چیزی کم دارم !
وقتی لباسهای مدرسه بچهام را اتو نکرده تنش میکنم , وقتی ظرفها نشسته اند و من نگاهشان نمی کنم , وقتی شام نداریم و من به جا تخم مرغی یخچال دلخوشم و ... چه با سنگینی را بر دوشم احساس می کنم . چرا فکر میکنم اگر عصرم را گذاشتهام برای اینکه روح خستهام را در دنیای مجازیش بچرخانم به خانه خیانت کردهام.به شامی که آماده نیست. به مانتویی که اتو نشده و به چوب رختی که زیر وزن لباسها دارد کمر خم میکند.
چرا این حس همیشه با من است که باید فرار کنم . فرار از آن تصویر سنتی زن . چرا همیشه تا می خواهم خود واقعیم را نشان دهم و نقابم را کنار بزنم دنیا برایم جا کم می آورد ؟ اگر سیگار دستم ببینند با تعجب نگاهم می کنند و می پرسند سیـــــــــگـــــــار !!!!!!! اگر بگویم از خانه داری و آشپزی متنفرم سرشان را با افسوس تکان می دهند . چرا این همه احساساتم به هم می ریزد و دچار تزلزل می شوم ؟
کی قرار است با خودم صلح کنم؟ کی قرار است به این نتیجه برسم که خانه من، همینجوری که هست، خانه است و لازم نیست که من فرشته باشم که این خانه دور و بریهایم را، خانواده ام را در امان نگه دارد. کی قرار است باور کنم من همینم که هستم و اگر خستهام حق دارم که بنشینم یک گوشه و کمی برای خودم گریه کنم.
حالا دیگر باید باور کنم که من همینم. اگر بی حوصلهام، اگر گاهی دلم خیلی میگیرد برای این است که من انسانم نه ماشین تولید نشاط و غذای خوب. دلم میخواهد با خودم صلح کنم.
فرقی نمی کند
بود و نبودت برایم فرق نمی کند. نه این که به تو اهمیت ندهم؛ نه. می خواهم بگویم تو طوری هستی که باشی یا نباشی، دلم برایت تنگ می شود؛ بخدا!
همه چیز ساده شروع شد. ساده مثل دل سپردن
از کی شروع شد ؟ از کجا ؟ شاید از اولین شب دیدارمون . از اون یه نخ سیگاری که با هم کشیدیم . یا نه ! شاید از اولین نگاههامون . نمی دونم ولی همه چیز ساده شروع شد . آروم و بی سر و صدا . فقط یه روز فهمیدم که دیگه بی تو نمی تونم نفس بکشم . همون روز بود که فهمیدم عاشقت شدم .
خیلی طول کشید تافهمیدم تو هم به من فکرمی کنی و خیلی جا خوردم وقتی گفتی که "از روز اول عاشقم شدی " .
از اون روز تاامروز راه زیادی رو با هم اومدیم . گاهی تو دست منو گرفتی ، گاهی من دست تو رو . گاهی شونه به شونه اومدیم .گاهی یکیمون یه قدم جلوتر رفتیم اما توی همین تجربه های مشترک بود که فمیدیم چقدر به هم نزدیکیم . فهمیدیم که همه ی این سالها رو که از هم دور بودیم باختیم .
حالا ، امروز ما همدیگه رو دارم و داریم تجربه می کنیم تموم اون لحظه هایی رو که فقط تو خیالمون تصور می کردیم ، لحظه های دور و ناپیدای خوشبختی رو .
و اما من ، من کیم ؟ نمی گم خودم رو تاره پیدا کردم ولی تازگی با خودم آشتی کردم . تازه دارم یاد می گیرم که داشتن تو معنیش این نیست که خودم نباشم . دارم یاد می گیرم که می تونم هم مادر باشم ، هم همسر و هم یه زن . یه زن با تمام خواسته ها و نیازهای زنانه ام .
دنیای بهتری رو نشونم دادی و من در این دنیا خوشبختم . اینو مدیون توام . تو که منو به خاطر خودم خواستی نه خودت . تو که اول منو دیدی و بعد خودت. تو که این امکان رو بهم دادی که به آرزوهام فکر کنم و کنارم ایستادی .
دوست دارم و بهت افتخار می کنم . نه به خاطر چیزهایی که بهم دادی . بلکه به خاطر اون چیزهایی که در من بود و فقط تو دیدی . به خاطر انسانیتت و حس قشنگ عاشقیت و ....
سه نقطه ... تردید
یک وبلاگ هست توی خیال من که با این یکی موازی است. وقتی دارم به موضوعی برای نوشتن فکر می کنم جلوی خودم را نمی گیرم. توی خودم بال و پرش می دهم. یک دور کامل توی سرم می نویسمش. نقطه و ویرگولش را می گذارم.هی خودم را سانسور نمی کنم.
وقتی که خوب بهش فکر کردم یادم می افتد که نمی توانم بنویسمش. نه اینجا هیچ جا. برای اینکه آنقدر صادق نیستم با خودم که با آن اندیشه هایم روبرو شوم. اندیشه هایی که ازش فرار می کنم. اندیشه هایی که گاهی ازشان می ترسم. اندیشه هایی که باورم نمی شود که اندیشه های منند.
نوشتن یعنی «رسمی کردن» یک اندیشه. من جرات ندارم این افکارم را رسمی کنم. امروز با خودم فکر می کردم چقدر از لحظه هایم را هدر داده ام با این ننوشتن. بعدا چقدر خودم را کمتر پیدا می کنم وقتی برمی گردم به نوشته های این سالها.
همیشه شسته و رفته دیدن و نوشتن یک جایی گمراهم می کند. فکر می کنم فقط همین؟
پس کو دودلیهایم؟ تردیدهایم؟ ترسهایم؟ ...
نیست. نه که نیست. اینجا نیست. بعد چند سال دیگر یادم می رود که روزی بوده اند لابد.
امروز فهمیدم که دارم به خودم خیانت می کنم. به سی سالگی ام خیانت می کنم با این ننوشتن. به زنی که خودمم و یک روز برمی گردم و سالهای طی شده زندگیم را می خوانم خیانت می کنم. یادم باشد – برای بعدترها- که به جز اینهایی که اینجا نوشته ام یک عالمه پست ذهنی هست که توی وبلاگ ناموجودم نوشته ام.
یک عالمه نوشته که شاید خیلیهایشان بهتر از اینهایی باشد که اینجا نوشته ام، صادقانه تر. یک عالمه تکه از روح خودم که فوتشان کرده ام توی باد. نه اینکه نبوده اند. اینکه بوده ولی من جرات نداشتم که با آنها روبرو شوم.

